بسم الله الرحمن الرحيم

دهه ي كرامت بر تمام مسلمانان و شعيان واقعي اهل بيت عصمت و طهارت مبارك باد.![]()
--------------------------------------------------------------------------------
مختصري از زندگينامه حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها
--------------------------------------------------------------------------------
نـام شـريـف آن بـزرگوار فاطمه و مشهورترين لقب آن حضرت ، ((معصومه )) است . پـدر بـزرگوارش امام هفتم شيعيان حضرت موسى بن جعفر (ع ) و مادر مكرمه اش حضرت نجمه خاتون (س ) است كه آن بانو مادر امام هشتم حضرت على بن موسى الرضا(ع ) نيز مى باشد، لذا حضرت معصومه (س ) با حضرت رضا (ع ) از يك مادر هستند.
ولادت آن حـضـرت در روز اول ذيـقـعده سال 173 هجرى قمرى در مدينه منوره واقع شده اسـت . ديـرى نپاييد كه در همان سنين كودكى مواجه با مصيبت شهادت پدر گرامى خود در شـهـر بـغـداد شدند، لذا از آن پس تحت مراقبت و تربيت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا(ع ) بزرگ شدند.
در سـال 200 هـجـرى قـمـرى در پى اصرار و تهديد ماءمون عباسى سفر تبعيدگونه حـضـرت رضـا(ع ) بـه مـرو انـجـام شـد و آن حـضـرت بـدون ايـنـكـه كـسى از بستگان و اهل بيت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.
يك سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س ) به ديدار برادر به همراه عده اى از بـرادران و بـرادرزادگـان بـه طـرف خـراسـان حـركت نمودند و در هر شهر و محلى از طـرف مـردم مـورد اسـتـقـبـال واقـع مـى شـدنـد. ايـنـجا بود كه آن حضرت نيز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زينب (س ) پيام مظلوميت و غربت برادر گراميشان را به مردم مؤ من و مـسـلمـان مـى رسـاندند و مخالفت خود و اهل بيت عليهم السلام را با حكومت حيله گر بنى عـبـاس اظـهار مى فرمودند. بدين جهت تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسيد عده اى از مخالفين اهل بيت كه از پشتيبانى ماءمورين حكومت برخوردار بودند، سر راه را گرفتند و بـا هـمـراهـان حـضـرت وارد جـنـگ شـدنـد، در نـتيجه تقريبا همه مردان كاروان به شهادت رسيدند، حتى بنا بر نقلى حضرت معصومه (س ) را نيز مسموم نمودند.
بـه هـر حـال يـا بر اثر اندوه و غم زياد از اين ماتم و يا بر اثر مسموميت از زهر جفا، حضرت فاطمه مريض شدند و چون ديگر امكان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قـم را نـمـودند. سؤ ال فرمودند: از اين شهر ((ساوه )) تا ((قم )) چند فرسنگ است ؟ آنـچـه بـود جـواب دادنـد. فـرمـود: مـرا بـه شهر قم ببريد، زيرا از پدرم شنيدم كه مى فـرمـود: شـهـر قـم مركز شيعيان ما مى باشد. بزرگان شهر قم وقتى از اين خبر مسرت بـخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند، و در حالى كه ((موسى بن خزرج )) بزرگ خاندان ((اشعرى )) زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى كشيد و عده فراوانى از مردم پياده و سواره گرداگرد كجاوه آن حضرت در حركت بودند، حدودا در روز 23 ربيع الاول سال 201 هجرى قمرى حضرت وارد قم شدند.
سـپـس در مـحـلى كـه امـروز ((مـيـدان مـيـر )) نـامـيـده مـى شـود در جـلوى منزل شخصى ((موسى بن خزرج )) شتر آن حضرت زانو زد و افتخار ميزبانى حضرت نصيب او شد.
آن بـزرگـوار بـه مـدت 17 روز در ايـن شـهـر زنـدگـى نـمـود و در ايـن مـدت مشغول عبادت و راز و نياز با پروردگار متعال بود.
مـحـل عـبـادت آن حـضـرت در مـدرسـه سـتـيـه بـه نـام ((بـيـت النـور )) هـم اكـنـون محل زيارت ارادتمندان آن حضرت است .
سرانجام در روز دهم ربيع الثانى ((و بنا بر قولى دوازدهم ربيع الثانى )) سنه 201 هـجـرى قـمـرى پـيش از آنكه ديدگان مباركش به ديدار برادر روشن شود، در ديار غـربـت و بـا انـدوه فـراوان ديـده از جـهان فرو بست و شيعيان را در ماتم خود به سوگ نـشـانـد. مـردم قـم بـا تـجـليـل فـراوان پـيـكـر پـاكـش را بـه سـوى مـحـل فـعـلى كه در آن روز بيرون شهر و به نام ((باغ بابلان )) معروف بود تشييع نـمـودنـد. هـمـيـن كـه قـبـر مـهـيـا شـد در ايـنـكـه چـه كـسـى بـدن مـطـهـر را داخـل قـبـر قـرار دهد دچار مشكل شدند، كه ناگاه دو سواره نقاب به صورت از جانب قبله پـيـدا شـدند و به سرعت نزديك آمدند و پس از خواندن نماز يكى از آن دو وارد قبر شد و ديـگـرى جـسـد پـاك و مـطـهـر آن حـضـرت را بـرداشـت و بـه دسـت او داد تـا در دل خاك نهان سازد .
آن دو نـفـر پـس از پـايـان مـراسـم بـدون آنكه با كسى سخن بگويند بر اسبهاى خود سوار و از محل دور شدند.
به نظر مى رسد كه آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت امام رضا(ع ) و امام جـواد(ع ) بـاشـنـد كـه طبق ضوابط شرعى بايد پيكر معصومه به دست معصوم تجهيز و تـدفـيـن شـود چـنـانـكـه پـيـكـر مـقـدس حـضـرت زهـرا (س ) را امـيـر مـومـنـان (ع ) غـسـل داده و دفـن نـمـوده و حـضـرت مـريـم (س ) را حـضـرت عـيـسـى (ع ) شـخـصـا" غسل داده است .
پـس از دفن حضرت معصومه (س ) موسى بن خزرج سايبانى از بوريا بر فراز قبر شـريـفـش فـرار داد تـا ايـنـكـه حـضـرت زيـنـب دخـتـر امـام جـواد(ع ) بـه سال 256 هجرى قمرى اولين گنبد را بر فراز قبر شريف عمه بزرگوارش بنا كرد و بـديـن سـان تـربـت پـاك آن بـانـوى بـزرگـوار اسـلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهل بيت عليهم السلام و دارالشفا دلسوختگان عاشق ولايت و امامت شده است .
|
بله تفريح هم لازم است!
امام رضا عليه السلام ميفرمايد: خود را با كار مداوم خسته نكنيد و براي خود تفريح و تنوع قرار دهيد ولي از كاري كه در آن اسراف باشد يا شما را در اجتماع سبك كند پرهيز كنيد.
بحار الانوار، ج 78، ص 346. |
|
قابل توجّه كسانيكه استرس دارند!؟
امام حسن عليه السلام : پناهنده به خدا آسوده و محفوظ است، و دشمنش ترسان و بي ياور
تحف العقول ، ص 229 |
|
پنج نكته مهم براي مواجهههاي اجتماعي
امام باقر عليه السلام : تو را به پنج چيز سفارش مي كنم: اگر مورد ستم واقع شدي ستم مكن، اگر به تو خيانت كردند خيانت مكن ، اگر تكذيبت كردند خشمگين مشو، اگر مدحت كنند شاد مشو، و اگر نكوهشت كنند، بيتابي مكن.
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 167 |
|
اگر ميخواهيد پشيمان نشويد اين كارها را انجام دهيد!
امام جواد (ع) : سه چيز است كه هر كس آن را مراعات كند ، پشیمان نگردد : 1 - اجتناب از عجله ، 2 - مشورت كردن ، 3 - و توكل بر خدا در هنگام تصميم گيري .
مسند الامام الجواد ، ص 247 |
|
بهترین تركیب! نه، مربوط به شیمی نیست!
امام باقرعليه السلام چيزی با چيزی نياميخته است كه بهتر از حلم با علم باشد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص172 |
|
آيا ميدانيد فقر يعني چه؟
امام حسن عليه السلام : از آن حضرت سؤال شد: فقر چيست؟ فرمود: حرص به هر چيز .
تحف العقول، ص 228 |
|
آيا بهترين راه فاميلداري را بلديد؟!
امام رضا عليه السلام : پيوند خويشاوندي را برقرار كنيد گرچه با جرعه آبي باشد، و بهترين پيوند خويشاوندي، خودداري از آزار خويشاوندان است
تحف العقول ، ص 469 |
|
پُز خونواده و آباء و اجداد هيچ فايدهاي نداره، بايد يك فكر ديگه بكنيد
كسى كه كردارش او را به جايى نرساند، افتخارات خاندانش او را به جايى نخواهد رسانيد.امام علي عليه السلام : مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ يُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ .
|
|
آيا ميدانيد چرا پيامبر فرمودند: هرگز خداوند متعال بهتر از خديجه را بر من نصيب نفرموده است
پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و آله هرگز خداوند متعال بهتر از او را بر من نصيب نفرموده است. او روزى كه من نياز به كمك داشتم، به يارىام آمد و دستم را با مهر و عطوفت گرفت؛ روزى به من ايمان آورد كه جهانيان نسبت به من كفر مي ورزيدند، و روزى مرا تصديق كرد كه جهانيان تكذيبم می كردند، خداوند از او به من اولاد عنايت كرد.
|
|
آيا ميدانيد چرا بعضيها نصيحت تو كلّهشون نميره؟!
ميان شما و پندپذيرى ، پرده اى از غرور و خود خواهى وجود دارد.امام علي عليه السلام : بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الْغِرَّةِ .
نهج البلاغه – حكمت282 |
امام علي (ع) مي فرمايد : غيرتمند هرگز زنا نمي كند .
امام علي (ع) مي فرمايد :هر كس با حق درآويزد نابود گردد.
امام علي (ع) مي فرمايد :حاصل كوتاهي پشيماني و حاصل دور انديشي، سلامت است.
امام علي (ع) مي فرمايد :بد كار را با پاداش دادن به نيكو كار آزار بده.
امام علي (ع) مي فرمايد :هر گاه كه توانايي فزوني يابد شهوت كاستي گيرد.
امام علي (ع) مي فرمايد :اگر خداوند بر گناهان وعده عذاب هم نمي داد،لازم بود به خاطر سپاسگزاري از نعمت هايش نا فرماني نشود.
امام علي (ع) مي فرمايد :اجل بهترين نگهدارنده است.
امام علي (ع) مي فرمايد : هر گاه خداوند بخواهد بنده اي را خوار كند ، دانش را از او دور سازد.
قصه زنى كه نذر كرده بود

در دوران اسارت خاندان امام حسين عليه السلام، يك روز زنى طبقى از طعام آورد و نزد حضرت زينب كبري گذارد.
آن حضرت فرمود: اين چه طعامى است؟ مگر نمى دانى كه صدقه بر ما حرام است ؟
عرض كرد: اى زن اسير، به خدا قسم صدقه نيست ، بلكه نذرى است كه بر من لازم است و براى هر غريب و اسير مىبرم .
حضرت زينب (س) فرمود: اين عهد و نذر چيست؟
عرض كرد: من در ايام كودكى در مدينه رسول خدا (ص) بودم و در آنجا به مرضى دچار شدم كه اطبا از معالجه آن عاجز آمدند. چون پدر و مادرم از دوستان اهل بيت بودند براى استشفا، مرا به خانهي اميرالمؤمنين (ع) بردند و از بتول عذرا، فاطمه زهرا(س) طلب شفا نمودند. در آن حال حضرت حسين (ع) نمودار شد. اميرالمؤ منين (ع) فرمود: اى فرزند، دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاى اين دختر را بخواه ! پس دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا يافتم و از بركت مولايم حسين (ع) تاكنون مرضى در خود نيافتم . پس از آن ، گردش ليل و نهار مرا به اين ديار افكند و از ملاقات مواليان خود محروم ساخت . لذا بر خود لازم كردم و نذر نمودم كه هر گاه اسير و غريبى را ببينم ، چندان كه مرا ممكن مىشود براى سلامتى آقايم حسين (ع) به آنها احسان كنم ، باشد كه يك مرتبه ديگر به زيارت ايشان نايل بشوم و جمال ايشان را زيارتكنم .
آن زن چون سخن را بدين جا رسانيد، زينب (س) صيحه از دل بر كشيد و فرمود: يا امة الله ، همين قدر بدان كه نذرت تمام و كارت به انجام رسيد و از حالت انتظار بيرون آمدى . همانا من زينب دختر اميرالمؤمنينم و اين اسيران ، اهل بيت رسول خداوند مبين هستند و اين هم سر حسين (ع) است كه بر در خانه يزيد منصوب است.
آن زن صالحه از شنيدن اين كلام جانسوز، فرياد ناله بر آورد و مدتى از خود بيخود شد. چون به هوش آمد خود را بر روى دست و پاى ايشان انداخت و همى بوسيد و خروشيد و نالهي وا سيداه ، وا اماماه و وا غريباه به گنبد دوار رسانيد و چنان شور و آشوب بر آورد كه گفتى واقعه كربلا نمودار شده است . سپس در بقيه عمر خود از ناله و گريه بر حضرت سيدالشهداء (ع) ساكت نشد تا به جوار حق پيوست.

روايت شده است كه پس از ولادت حضرت زينب عليها السلام حسين عليه السلام كه در آن هنگام كودك سه چهار ساله بود، به محضر رسول خدا صلوات الله عليه آمد و عرض كرد: "خداوند به من خواهرى عطا كرده است". پيامبر با شنيدن اين سخن ، منقلب و اندوهگين شد و اشك از ديده فرو ريخت.
حسين پرسيد: براى چه اندوهگين و گريان شدى ؟
پيامبر فرمود: اى نور چشمم ، راز آن به زودى برايت آشكار شود.
تا اينكه روزى جبرئيل نزد رسول خدا (ص ) آمد، در حالى كه گريه مى كرد، رسول خدا از علت گريه او پرسيد.
جبرئيل عرض كرد: "اين دختر (زينب ) از آغاز زندگى تا پايان عمر همواره با بلا و رنج و اندوه دست به گريبان خواهد بود؛ زماني به درد مصيبت فراق تو مبتلا شود، زمانى دستخوش ماتم مادرش و سپس ماتم مصيبت جانسوز برادرش امام حسن (ع ) گردد. و از اين مصايب دردناكتر و افزونتر اينكه به مصايب جانسوز كربلا گرفتار شود، به طورى كه قامتش خميده شود و موى سرش سفيد گردد".
پيامبر (ص ) گريان شد و صورت پر اشكش را بر صورت زينب (س) نهاد و گريه سختى كرد، زهرا (س ) از علت آن پرسيد. پيامبر بخشى از بلاها و مصايبى را كه بر زينب وارد مى شود را، براى دخترش زهرا بيان كرد.
حضرت زهرا (س ) پرسيد: "اى پدر! پاداش كسى كه بر مصايب دخترم زينب گريه كند چيست؟
پيامبر اكرم فرمود:
"پاداش او همچون پاداش كسى است كه براى مصايب حسن و حسين (ع ) گريه مى كند".

در نبرد بين امام هادى عليهالسّلام و خلفايى كه در زمان ايشان بودند، آن كس كه ظاهراً و باطناً پيروز شد، حضرت هادى عليهالسّلام بود؛ اين بايد در همه بيانات و اظهارات ما مورد نظر باشد.
در زمان امامت آن بزرگوار، شش خليفه، يكى پس از ديگرى، آمدند و به درَك واصل شدند. آخرين نفر آنها، «معتز» بود - همانطور كه امام پیشبینی فرمودند - كه حضرت را شهيد كرد و خودش هم به فاصله كوتاهى مُرد. اين خلفا غالباً با ذلت مُردند؛ يكى به دست پسرش كشته شد، ديگرى به دست برادرزادهاش و به همين ترتيب بنىعباس تار و مار شدند؛ به عكسِ شيعه. شيعه در دوران حضرت هادى و حضرت عسگرى عليهماالسّلام و در آن شدت عمل حکام، روز به روز وسعت پيدا كرد و قوىتر شد.
يك روزِ مجاهدت اين بزرگوارها - ائمه عليهمالسّلام - به قدر سالها اثر مىگذاشت؛ يك روز از زندگى مبارك اينها مثل جماعتى كه سالها كار كنند، در جامعه اثر مىگذاشت. اين بزرگواران دين را همينطور حفظ كردند، والّا دينى كه در رأسش متوكل و معتز و معتصم و مأمون باشد و علمايش اشخاصى باشند مثل يحيىبناكثم كه با آن كه عالم دستگاه بودند، خودشان از فساق و فجار درجه يكِ علنى بودند، اصلاً نبايد بماند؛ بايد همان روزها به كل كلكِ آن كنده مىشد؛ تمام مىشد.
حضرت هادى عليهالسّلام چهل و دو سال عمر كردند كه بيست سالش را در سامرا بودند؛ آنجا مزرعه داشتند و در آن شهر كار و زندگى مىكردند. سامرا در واقع مثل يك پادگان بود و آن را معتصم ساخت تا غلامان تركِ نزديك به خود را - با تركهاى خودمان؛ تركهاى آذربايجان و ساير نقاط اشتباه نشود - كه از تركستان و سمرقند و از همين منطقه مغولستان و آسياى شرقى آورده بود، در سامرا نگه دارد. اين عده چون تازه اسلام آورده بودند، ائمه و مؤمنان را نمىشناختند و از اسلام سر در نمىآوردند. به همين دليل، مزاحم مردم مىشدند و با عربها - مردم بغداد - اختلاف پيدا كردند. در همين شهر سامرا عده قابل توجهى از بزرگان شيعه در زمان امام هادى عليهالسّلام جمع شدند و حضرت توانست آنها را اداره كند و به وسيله آنها پيام امامت را به سرتاسر دنياى اسلام - با نامهنگارى و ... - برساند. اين شبكههاى شيعه در قم، خراسان، رى، مدينه، يمن و در مناطق دور دست و در همه اقطار دنيا، همين عده توانستند رواج بدهند و روز به روز تعداد افرادى را كه مؤمن به اين مكتب هستند، زيادتر كنند. امام هادى همه اين كارها را در زير برق شمشير تيز و خونريز همان شش خليفه و علىرغم میل آنها انجام داده است. حديث معروفى درباره وفات حضرت هادى عليهالسّلام هست كه از عبارت آن معلوم مىشود كه عده قابل توجهى از شيعيان در سامرا جمع شده بودند؛ به گونهايى كه دستگاه خلافت هم آنها را نمىشناخت؛ چون اگر مىشناخت، همهشان را تار و مار مىكرد؛ اما اين عده چون شبكه قويى به وجود آورده بودند، دستگاه خلافت نمىتوانست به آنها دسترسى پيدا كند.

حضرت هادى عليهالسّلام چهل و دو سال عمر كردند كه بيست سالش را در سامرا بودند؛ آنجا مزرعه داشتند و در آن شهر كار و زندگى مىكردند. سامرا در واقع مثل يك پادگان بود و آن را معتصم ساخت تا غلامان تركِ نزديك به خود را - با تركهاى خودمان؛ تركهاى آذربايجان و ساير نقاط اشتباه نشود - كه از تركستان و سمرقند و از همين منطقه مغولستان و آسياى شرقى آورده بود، در سامرا نگه دارد.
يك روزِ مجاهدت اين بزرگوارها - ائمه عليهمالسّلام - به قدر سالها اثر مىگذاشت؛ يك روز از زندگى مبارك اينها مثل جماعتى كه سالها كار كنند، در جامعه اثر مىگذاشت. اين بزرگواران دين را همينطور حفظ كردند، والّا دينى كه در رأسش متوكل و معتز و معتصم و مأمون باشد و علمايش اشخاصى باشند مثل يحيىبناكثم كه با آن كه عالم دستگاه بودند، خودشان از فساق و فجار درجه يكِ علنى بودند، اصلاً نبايد بماند؛ بايد همان روزها بكل كلكِ آن كنده مىشد؛ تمام مىشد. اين مجاهدت و تلاش ائمه عليهمالسّلام نه فقط تشيع بلكه قرآن، اسلام و معارف دينى را حفظ كرد؛ اينست خاصيت بندگان خالص و مخلص و اولياى خدا. اگر اسلام انسانهاى كمر بسته نداشت، نمىتوانست بعد از هزار و دويست، سيصد سال تازه زنده شود و بيدارى اسلامى به وجود بيايد؛ بايد يواش يواش از بين مىرفت. اگر اسلام كسانى را نداشت كه بعد از پيغمبر اين معارف عظيم را در ذهن تاريخ بشرى و در تاريخ اسلامى نهادينه كنند، بايد از بين مىرفت؛ تمام مىشد و اصلاً هيچ چيزش نمىماند؛ اگر هم مىماند، از معارف چيزى باقى نمىماند؛ مثل مسيحيت و يهوديتى كه حالا از معارف اصلىشان تقريباً هيچ چيز باقى نمانده است. اين كه قرآن سالم بماند، حديث نبوى بماند، اين همه احكام و معارف بماند و معارف اسلامى بعد از هزار سال بتواند در رأس معارف بشرى خودش را نشان دهد، كار طبيعى نبود؛ كار غير طبيعى بود كه با مجاهدت انجام گرفت. البته در راه اين كار بزرگ، كتك خوردن، زندان رفتن و كشته شدن هم هست، كه اينها براى اين بزرگوارها چيزى نبود.
منبع:
بيانات مقام رهبری به مناسبت شهادت امام هادى علیه السلام - 30/5/1383

در دستگاه متوکّل مرد سخنوري بود به نام هريسه، روزي به متوکّل گفت: کاري که دستگاه تو براي امام هادي عليه السلام انجام ميدهد هيچ کس براي خودت انجام نميدهد، زيرا هرگاه او به اين جا ميآيد حتي زحمت کنار زدن پرده را نيز تحمّل نميکند و اطرافيان تو پرده را برايش بالا ميزنند. متوکّل اعلان کرد که از اين به بعد کسي حقّ ندارد براي علي بن محمّد دست به پردهها بزند، امّا با ورود حضرت، باد پردهها را بالا برد و بعد از ورود حضرت، پردهها به حال خود بازگشت. اين قضيه هنگام مراجعت حضرت نيز تکرار شد، متوکّل احساس کرد که مشکل پيچیدهتر شد و ادامه اين روند بيشتر به ضرر اوست لذا دستور داد: بعد از اين که او به اين جا آمد پرده را برايش کنار بزنيد.(1)
لا يَرضي الحَسودُ عَمّن يَحسُدهُ الاّ بِالمَوتِ اَو بِزَوالِ النِّعمَةِ. (2)
حسود جز به مرگ آن که به دو حسد ميورزد و يا زوال نعمت از او راضي نخواهد شد.
حضرت علي علیه السلام
پينوشتها:1- بحارالانوار، ج50، ص 203 .
2- غررالحکم و دررالکلم، ص 301 .
منبع:
جلوههای تقوا،محمدحسن حائری یزدی، ج 3.

مقام امامت، بعد از امام جواد عليه السلام به پسرشان ابوالحسن، امام على بن محمّد عليه السلام رسيد؛ زيرا همه خصلتهاى امامت در او جمع بود و وجودش سرشار از فضايل و مناقب بود و هيچ كس جز او نبود كه مقام پدرش به او ارث برسد، به علاوه پدرش امام جواد عليه السلام با تصريح و با اشاره، امامت و جانشينى آن حضرت را بعد از خودش بيان فرمود.
مادر گرامى آن حضرت، "سمانه مغربيه" نام داشت كه از زنان فاضله عصر خود بود و بسيار روزه مستحبى مىگرفت.
امام هادى عليه السلام در وصف مادر گرامى خويش فرمودند: "مادرم آشنا به حق من و از اهل بهشت است . شيطان به او نزديك نمىشود و آزار ستمگران به او نمىرسد و خداوند حافظ او است.
امام هادى عليه السلام در روستايى به نام "صريّا " نزديك مدينه در نيمه ماه ذيحجّه سال 213 هجرى، چشم به اين جهان گشود و در "سامرّا " در سوم ماه رجب در سال 254 هجرى در حالى كه 41 سال و چند ماه از عمرش مىگذشت، چشم از جهان فروبست و به شهادت رسيد و پیکر مطهّرش در همان خانهاى كه سكونت داشت، به خاك سپرده شد.
متوكّل (دهمين خليفه عبّاسى) آن حضرت را به وسيله "يحيى بن هرثمة بن اعين" از مدينه به شهر "سامرا " احضاركرد و آن حضرت در سامرا سكونت نمود تا به شهادت رسيد.
مدّت امامت آن حضرت 33سال بود.
مادر گرامى آن حضرت، "سمانه مغربيه" نام داشت كه از زنان فاضله عصر خود بود و بسيار روزه مستحبى مىگرفت .
امام هادى عليه السلام در وصف مادر گرامى خويش فرمودند: "مادرم آشنا به حق من و از اهل بهشت است . شيطان به او نزديك نمىشود و آزار ستمگران به او نمىرسد و خداوند حافظ او است .
نام امام دهم ،"على" و كنيه آن حضرت "ابوالحسن ثالث" است ("ابوالحسن ماضى" نيز گفته شده است) . مشهورترين القاب ايشان "هادى" و "نقى" است .
از آنجا كه ايشان و فرزندشان امام حسن عسكرى - عليهماالسلام- در محلهاى از سامرا به نام "عسكر" (يعنى لشكر و سپاه) سكونت داشتند (و در حقيقت تحت نظر بودند)، به آن دو بزرگوار لقب "عسكرى" نيز داده بودند .
1- «اسماعيل بن مهران» ميگويد: هنگامى كه بار اوّل، امام جواد عليه السلام از مدينه به سوى بغداد مىرفت، هنگام خروج، به او عرض كردم: فدايت گردم! من در مورد اين سفر تو ترسان و نگرانم، امر امامت بعد از تو از آن كيست؟
آن حضرت خندان به من توجّه كرد و فرمود: "آن كه تو گمان كردهاى (شهادت) در اين سال رخ نمىدهد. "
هنگامى كه معتصم عباسى (هشتمين طاغوت عباسى) آن حضرت را از مدينه به بغداد طلبيد، هنگام خروج آن حضرت از مدينه به حضورش شتافتم و عرض كردم: فدايت گردم! تو مىروى، بعد از تو به چه كسى مراجعه كنيم؟ (امامِ بعد از تو كيست؟) آن بزرگوار گريه كرد به طورى كه محاسنش از اشك چشمش، تَر شد، سپس به من رو كرد و فرمود: در اين سفر، نگرانى و خطر وجود دارد «اَلاَْمْرُ مِنْ بَعْدِى اِلى ابْنِى عَلِي؛ مقام امامت بعد از من با پسرم على (امام هادى عليه السلام) است.
نام امام دهم ،"على" و كنيه آن حضرت "ابوالحسن ثالث" است ("ابوالحسن ماضى" نيز گفته شده است) . مشهورترين القاب ايشان "هادى" و "نقى" است .
2- " خيرانى" مىگويد پدرم مىگفت: من ملازم و خدمتكار خانه امام جواد عليه السلام بودم كه آن حضرت مرا بر آن گماشته بود، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى (از شيعيان) هر شب هنگام سحر نزد من مىآمد تا حال امام جواد عليه السلام را كه بيمار و بسترى بود، بپرسد و گاهى "خادم مخصوص" حضرت جواد عليه السلام كه بين او و (پدر) خيرانى رابطه برقرار بود و پيام (خصوصى) امام جواد عليه السلام را براى او مىآورد و پيام او را نزد امام جواد عليه السلام مىبرد، نزد (پدر) خيرانى مىآمد، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى بلند مىشد و مىرفت و آن خادم مخصوص، با (پدر) خيرانى خلوت مىكرد (و بين آنان به طور خصوصى، سخنانى ردّ و بدل مىشد).
پدر خيرانى مىگويد: يك شب آن خادم مخصوص، از حضور امام جواد عليه السلام بيرون آمد و احمد بن محمد بن عيسى (طبق معمول) برخاست و چند قدم رفت و خادم مخصوص با من خلوت كرد و با من همسخن شد، احمد كمى بازگشت و نزديك ما ايستاد به طورى كه سخن ما را مىشنيد، خادم مخصوص به من گفت آقايت (امام جواد) سلام مىرساند و مى فرمايد:
«اِنِّى ماضٍ وَالاَْمْرُ صائِرٌ اِلَى ابْنِى عَلِىٍّ ... ؛ من از دنيا مىروم و امر امامت به فرزندم على انتقال مىيابد و او بعد از من، همان حق را بر شما دارد كه من بعد از پدرم، آن حق را بر شما داشتم. »

سپس خادم مخصوص رفت و احمد بن محمّد اشعرى، نزد من آمد و گفت: خادم مخصوص به تو چه گفت؟
گفتم: خير است .
گفت: " آنچه را به تو گفت، من شنيدم" و شنيده خود را براى من بازگو كرد.
به احمد گفتم: خداوند اين كارى كه انجام دادى (سخن مخفى ما را شنيدى) بر تو حرام كرده و فرموده است: (وَلا تَجَسَّسُوا ...؛ تجسّس نكنيد .)
اينك كه (مرتكب حرام شدى و) سخن (مخفى خادم مخصوص) را شنيدى، آن را براى گواهى دادن در خاطرهات نگهدار، شايد ما روزى احتياج به اين گواهى پيدا كرديم و حتما از فاش ساختن آن بپرهيز تا وقتش فرا رسد.
پدر خيرانى در ادامه سخن مىگويد: وقتى كه صبح شد، آنچه را خادم مخصوص به من گفته بود (در مورد امامت حضرت هادى) در ده نسخه نوشتم و آنها را مُهر كردم و به ده نفر از بزرگان اصحاب و شيعيان دادم و به آنان گفتم: "اگر قبل از آن كه اين نسخهها را از شما بخواهم، مرگ به سراغم آمد، شما آنها را باز كنيد و بخوانيد و مطابق آن عمل نماييد."
هنگامى كه امام جواد عليه السلام از دنيا رفت، از خانهام بيرون نيامدم تا اين كه مطّلع شدم كه بزرگان شيعه در منزل "محمّد بن فرج " به گرد هم آمدهاند و درباره مساله امامت گفتگو مىكنند و محمّد بن فرج براى من نامهاى نوشت و در آن نامه مرا از اجتماع بزرگان شيعه در نزدش آگاه كرده و يادآورى كرده بود كه اگر خطر فاش شدن در كار نبود، با هم نزد تو مىآمديم و دوست دارم كه سوار بر مركب شوى و خود را به من برسانى .
خادم مخصوص به من گفت آقايت (امام جواد) سلام مىرساند و مى فرمايد:
«اِنِّى ماضٍ وَالاَْمْرُ صائِرٌ اِلَى ابْنِى عَلِىٍّ ... ؛ من از دنيا مىروم و امر امامت به فرزندم على انتقال مىيابد و او بعد از من، همان حق را بر شما دارد كه من بعد از پدرم، آن حق را بر شما داشتم.»
پدر خيرانى مىگويد: سوار بر مركب شدم و خود را به خانه "محمّد بن فرج" رساندم، ديدم بزرگان شيعه در نزد او اجتماع كردهاند، درباره امامت "امام هادى" با آنان گفتگو كردم، ديدم اكثر آنان در اين باره در شك و ترديد هستند، به آن ده نفر كه نسخهها را به آنان داده بودم و در مجلس حاضر بودند، گفتم : آن نسخهها را بيرون بياوريد.
نسخهها را بيرون آوردند. گفتم: همين مطلبى را كه در اين نسخهها نوشته شده، من به آن مامور هستم و گواهى مىدهم .
بعضى از حاضران گفتند: ما مايل بوديم گواه ديگرى با تو وجود داشت تا گواهى تو را تأكيد و محكمتر مىكرد.
به آنان گفتم: خداوند، خواسته شما را برآورده كرده، اين ابوجعفر اشعرى (احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى) است كه در اينجا حاضر است گواهى مىدهد كه اين سخن مذكور در نسخهها را (از خادم مخصوص) شنيده است .
حاضران، متوجّه احمد اشعرى شدند، از او خواستند گواهى دهد، ولى از گواهى دادن امتناع نمود.
پدر خيرانى در ادامه سخن مىگويد: من احمد اشعرى را به "مباهله" دعوت كردم، او از شركت در مباهله ترسيد و گواهى داد كه آن سخن را شنيده است و گفت: من گواهى مىدهم، ولى مىخواستم اين افتخار به يك فرد عرب برسد نه به من كه از عجم هستم، اما چون پاى مباهله به پيش آمد، ديگر راهى براى كتمان گواهى نمانده است، آنگاه همه حاضران در آن مجلس به امامت حضرت هادى عليه السلام اعتقاد پيدا كردند و رفتند.
روايات در اين خصوص بسيار زیاد است و ذكر آنها به طول مىانجامد. این که مهم است اين كه همه شيعيان بر امامت امام هادى عليه السلام اتفاق راى دارند و در آن عصر، كسى در برابر او ادّعاى امامت نكرد تا موضوع امامت را در دست انداز شبهه قرار دهد، و ما را از نقل نصوص ديگر به طور مشروح در مورد امامت آن حضرت ، بى نياز مىسازد.
بين امام هادى عليه السلام و متوكّل در سامرا، ماجراها و سرگذشتهاى بسيار رخ داد كه هر كدام نشانه آشكارى بر امامت آن حضرت بود که به همین مقدار کفایت میکنیم.
امام هادى عليه السلام ده سال و چند ماه در سامرا (دور از وطن و تحت نظر) بود تا جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهادت رسيد.
کتاب گوشهاي از زندگاني امام هادي عليه السلام، زير نظر سيد محمدرضا آقاميري
كتاب نگاهى بر زندگى دوازده امام عليهم السّلام، اثر علامه حلّى، ترجمه محمد محمدى اشتهاردى .